سفید کم رنگ
...مراقب باش پلک هاتو نبندی حواسم با یه چشمک پرت میشه
گیج بازی های منه که صبح ساعت 4 پا می شم و فک می کنم ساعت پنجه و نماز صبح می خونم... گیج بازی های منه که با جوراب لنگه به لنگه می رم دکتر و موقع امپول زدن ابروم میره جلوی اقای پرستار... گیج بازی های منه که امروز امتحان حسابان داشتیم و من فیزیک رو شونصد بار دوره کردم... گیج بازی های منه که پستمو تو wordمی نویسم و ب جای زدن کلمه do not save - save رو می زنم و کل نوشته می پره... گیج بازی های منه ک وقتی می خوام زنگ بزنم ب شیرین ب جای 0،8 رو می زنم و الان یه هفته اس یه یارو پاپیچ شده و ول نمی کنه... گیج بازی های منه که وقتی دارم میرم خونه دم مدرسه با کله می رم تو شیکم یکی از این پسرای پیش دانشگاهی کنار مدرسه خودمون... گیج بازی های منه که سوار آژانس میشم ولی یلدم میره کرایه رو حساب کنم و همینجوری ریلکس پیاده میشم... گیج بازی های منه که مثلن قرار بود این چهار شنبه با بچه ها بریم کافه بانو و من یادم رفت... گیج بازی های منه که ساعت 2 نصفه شب گوشیمو کوک می کنم ک پا شم و نماز حضرت فاطمه بخونم بعداز 2 ساعت که نماز تموم شده و تمام اعضا و نسوج بدنم خواب رفتن مفاتیح رو نگاه می کنم و می فهمم که نماز مال صبح جمعه بوده نه سه شنبه... گیج بازی های منه که می خوام کد اهنگ محسن یگانه رو پیدا کنم ولی علی تکتا رو سرچ می کنم ... ولی خارج از این حرفا از این کارام خوشم میاد و گاهی گیج بازیهام و دوس دارم و کلی بهشون می خندم... زيبا هواي حوصله ام ابريست چشمي از عشق ببخشاي... تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا زيبا كنار حوصله ام بنشين... بنشين مرا به شط غزل بنشان بنشان مرا به منظره ي عشق... بنشان مرا به منظره ي باران بنشان مرا به منظره ي رويش.... من سبز مي شوم با تو... شاد 6 ماهی می شدکه با شروع شدن درس ها نتونسته بودم برم سمتش و بگردم دنبال موج رادیو جوان و بشینم پاش تا خود صبح... تو تابستون خیلی شبا بود که با همین رادیو و چشمای باز شبم رو صبح میکردم... به خودم که میومدم می شنیدم که دارن اذان صبح رو می گن...تا صبح بیدار موندن عادتم شده بود... باشروع شدن درس ها خواسته یا نا خواسته این عادت تموم شده بود ولی چند شب بود که دلم دوباره هوای رادیوی کوچولوم و هندزفری سفیدش رو کرده بود... رفتم سراغش وقتی موج رادیو جوان رو پیدا کردم یه احساس خیلی خوبی بهم دست داد... احساس کردم که چجقد دلم براش تنگ شده بود... با این که هر روز باید برم مدرسه ولی وقتی شبا رادیو جوان گوش می کنم نا خواسته تا صبح بیدار می مونم و با چشمای پف کرده می رم مدرسه!!! تعجب می کنم که داداش 10 سالم چه فکر خوبی کرده واسه اینکه همیشه یادش باشم... اسم خودم و خودش رو هم روش نوشته که هر وقت رادیومو می بینم یاد چشمای درشت و خوشگل خودش بیافتم... راستش اگه ازم بپرسن سومین چیزی که تو دنیا از همه چی بیشتر دوسش داری چیه؟ میگم:رادیو ی سبز کوچولوی خوشگلم که اندازه ی کف دستمه... بله دیگه خلاصه اینم از ماجرای عشق رادیویی ما... یه چیز بهتون می گم ولی به هیشکی نگین...اگه صدای خوبی داشتم حتما می رفتم رادیو جوان. فک کنم این رادیو اخر زندگی منو به باد میده بس که وقت صرفش می کنم! به قول بابام که همیشه می گه: اقای مریم خانوم!با رادیو گوش کردن که ادم به جایی نمی رسه پاشو برو درستو بخون... مریم نوشت: به زودی یه عکس از رادیوم می ذارم... اين روز ها كه مي گذرد شادم كه مي گذرد اين روز ها شادم كه مي گذرد... خدا:درسته که میگی ببخشید! ولی؟ ببخشید گفتنت از سر پشیمونی نیست. از سرِ، سر باز کردن قضیه است. ببخشیداتو نگه دار واسه خودت عزیزم. این ببخشیدا رو نگه دار واسه آدما. نه من! منی که... مریم نوشت: تو همین جور خوب بمون من واسه تو تا ته خوبی رو می رم... احساس می کنم که دیگه حس و حال قدیما رو ندارم... احساس می کنم عوض شدم ، شدم یه ادم دیگه... دیگه دلم نمی خواد اهنگ های شاد گوش کنم ، حوصله ی درس خوندن ندارم... حتی حوصله ی لباس خریدن هم ندارم دیگه...دلم نمی خواد از خونه برم بیرون... دوس دارم بشینم تو خونه و اهنگ های محمد علیزاده رو گوش کنم... بد اخلاق شدم و حاضر جواب...خیلی بد شدم... همه اعصابشون از دستم خورده... بی تفاوت شدم ...قدیما اگه دل کسی رو می شکوندم اروم و قرار نداشتم ولی الان دیگه هیچی برام مهم نیست... نمی دونم تو این مدت چند بار دل مامان و بابامو لرزوندم!؟ خدا منو ببخشه... انگار تو گلوم یه بغضی هست که خیال شکستن نداره و می خواد خفم کنه... قیافم و حرف زدن و حرکاتم تضاد درونمه... تو جمع دوستام که یاشم همه رو می خندونمو هر کی با من باشه معنی غصه رو نمی فهمه ولی درونم شده یه چیزی خلاف بیرونم... دیگه حوصله ندارم با بچه ها برم پارک وسینما و جشن های دوستانه... نمی رم چون می دونم اگه برم یه کاری می کنم که حال همشون گرفته شه ولی اونا فکر می کنن به هزار و یک دلیل دیگه نمی رم و کلن کنسلش می کنن... دلم نمی خواد اینجوری باشه...دلم نمی خواد همه ازم توقع داشته باشن که همیشه شاد و شنگول باشم و بخندونمشون با حرفام... دلشون می خواد به جای اینکه مازیار فلاحی گوش کنم ، همیشه تو فاز (بری باخ) باشم... حس و حال عیدو جشن سال نو رو دوست ندارم...دلم نمی خواد عید شه و یه سال از عمر بی ثمر من بگذره... همیشه از این روزا وحشت داشتم...از سال جدید از روز تولد... از این روزایی که میگه از اول شروع کن،همه چی نو شده تو هم نو شو... متنفرم از این روزا... واسه همین از همون بچگی دلم نمی خواست شب عید لباس و بخرم... هرکی ندونه فک می کنه یه شکست عشقی شدید خوردم... نه بابا!از این خبرا نیس. خودم هم نمی دونم چرا همه ی زندگیم قاطی شده... هیچی سر جای خودش نیس...منی که همیشه بابامو التماس می کردم که ببردمون بیرون الان چن وقته تنها تو خونهمی مونم و به جز راه مدرسه و خونه هیچ خیابونی به چشمم نخورده... قدیما وقتی حس و حال نداشتم می شستم پشت کامپیوتر و اهنگ های جدیدمو گوش می کردم ، اونایی که دوست داشتم و نگه می داشتم و بقیشو حذف می کردم ولی الان اوووووووو.... خیلی وقته اهنگ جدید گوش نکردم... همش همون قدیمی ها... دل نازک شدم...خیلی دل نازک...قدیما بی خیال بودم... اگه هرکی هر حرفی هم بهم میزد که ناراحتم می کرد به روی خودم نمی اوردم و سعی می کردم اون کارش خیلی سریع یادم بره. ولی الان... اونقدر کینه ای شدم که حالم از خودم به هم می خوره...دلم که بشکنه هیچ جوری بند نمی خوره... از نماز خوندنم هم هیچی نگم بهتره... یه روز می خونم دو روز نمی خونم... خجالت می کشم از بی معرفتی خودم و با معرفتی همه ی دوستای قدیمی و جدیدم چه تودنیای مجازی چه حقیقی! دلم می خواد دوباره برگردم به قبل... همونجوری بشم که بودم... همون مریم قدیمی... همون مریم شاد و شنگول و دل به نشاط...
شادم
اين روز ها كه مي گذرد
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


